logo

احمد مختار

عازف العود المنفرد

English

مقال باللغة الفارسية عن مختار "صحيفة شرق الصادرة في ايران "

عود مثل صليبي بر شانه احمد مختار خميده است
عطاءالله مهاجراني (روائي و وزير الثقافة الايراني سابقا)
المصدر: روزنمه شرق

روزنامه شرق سفر الجزاير برايم مثل يافتن يک گنجينه بود. از امروز اين موضوع را به شکل مستمر - به گمانم دست کم تا حدود چهل تا پنجاه شماره روزانه - مي نويسم. البته با همين عنوان کلمه. قسمت اول را بخوانيد.
عطا الله مهاجراني
جمعه،8 تير، ساعت 10 صبح، فرودگاه الجزيره

احمد مختار عودش را بر شانه انداخته، ايستاده ايم. منتظريم از گيت 21 سالن فرودگاه الجزيره- خودشان مي گويند عاصمه- سوار هواپيما بشويم. شانه و قامت احمد در زير بار عود تاب نرمي برداشته است. گفتم؛ احمد اين عود صليب توست...جمعه پيش بود که احمد چهار نفر جلوتر از من در صف کنسولگري الجزاير در خيابان «کنزينگتون رود» شماره 8 ايستاده بود. تنها برق چشمان سياهش در ذهنم مانده است. حالا که جمعه هفته بعد است، گويي با احمد سفر دور و درازي را تا اعماق تاريخ رفته ايم. او بزرگترين نوازنده عود است. در برنامه پاياني سمينار عود نواخت. وقتي داشتيم از صف کنترل گذرنامه مي گذشتيم، پليس از احمد پرسيد؛ چه کاره اي؟ گفت؛ نوازنده عود. از من پرسيد؛ نوازنده کلمه، چشمان پليس برق زد که نمي فهمد. گذرنامه را مهر کرد. اين سفر سفر غريبي بود. بسيار سفر رفته ام. اما اين سفر داغ و رنگ ديگري داشت.گاهي به تعبير حافظ بخت يار مي شود و «اتفاق» مي افتد.نخستين بار بيست و پنج سال پيش به الجزاير رفتم. شانزدهمين دوره مجلس ملي فلسطين در الجزاير برگزار شد و دوره شاذلي بن جديد. نماينده دوره اول مجلس بودم. اسرائيل بيروت را اشغال کرده بود. فلسطيني ها از لبنان کوچ کرده بودند. عرفات و ابواياد و ابوجهاد و محمود درويش و بسيسو و يوسف خطيب و جورج حبش و خالد فهومي و حواتمه و... در سمينار بودند. محل اقامت ما در هتل اوراسي بود. عظيم ترين نهنگي که گويي از دريا بيرون زده و در ساحل ايستاده است. در سفر دوم هم در همان هتل بودم. اين بار سمينار نويسندگان مهاجر يا تبعيدي دنياي عرب است... فرصتي بود براي انديشه و خيال، گفت وگو با نويسندگان و هنرمندان که هر کدام در گوشه اي از جهان اند يا جهاني ا ست بنشسته در گوشه اي. از احمد مختار موسيقيدان تا عاصم باشا مجسمه ساز رمان نويس، حماد هاشمي نقاش و داستان نويس، عبدالمنعم فقير شاعر عراقي ساکن دانمارک که در شب شعر در برابر غاري که سروانتس در آنجا زنداني بوده است در محله «بلوزداد» شعر خواند. هريک از مهمانان دنياي رنگيني بود که وقتي به او نزديک مي شدي آه از نهادت برمي آمد که کاش تو را زودتر مي شناختم. از سويي نمي توانستم از خاطره نخستين سفر بگريزم. الجزاير هم در پيش رويم است. گفت وگو با نويسندگان الجزايري، انقلاب الجزاير، همه هم دوست دارند درباره ايران و انقلاب اسلامي از من بشنوند... توفان تداعي رهايم نمي کند. چگونه مي شود اين توفان را به کمند کلمه کشانيد؟ پيداست که نمي شود و اين آشفتگي قرار نمي يابد. سخن به تعبير مولوي بي پا و سر مي شود، مثل قطره آب. از هر سويش بنگري هم سر است و هم پا، مثل حماد هاشمي شعله اي است رقصان.«هميشه از شعله دود برمي خيزد. من برعکسم شعله وجودم از دود دلم است.» موهاي بسيار آشفته، لباس نخي ساده و چشماني که انگار از جنس صداقت ناب است...در اين غار سروانتس زنداني بوده است، چند گام آن سو تر اين همان ساحلي است که کامو در آنجا قدم زده و بيگانه آفريده شده است. اندکي آن سو تر دلا کروا تابلوهايش را همين جا کشيده. غاري که بوي دن کيشوت مي دهد؛ دريايي که در بيگانه ثبت شده است و به نحوي ديگر در تابلو هاي دلاکروا. در شگفتم که ذهنم چگونه چنين توفاني را تاب مي آورد. آن غار سروانتس و درياي کامو و تابلو هاي دلاکروا... الجزاير و فلسطين و ايران و عراق...عود مثل صليبي بر شانه احمد خميده است. داريم درباره رابطه داستان و موسيقي صحبت مي کنيم. به آخرين صفحات کتاب «آن سوي تاريکي» موراکامي رسيده ام. حتماً تا لندن تمامش مي کنم. او هم موسيقيدان است. روزگاري با سازش از اين شهر به آن شهر مي رفت و حالا ميليون ها نفر منتظر داستان هاي اويند. مي دانند که در هر کتاب تازه او اتفاق تازه اي مي افتد. جوان الجزايري آشپز که به داستان سه برادر اشاره کرد مگر مي دانست قرار است به سمينار نويسندگان بروم؛ و آن داستان سه برادر مي تواند سنگ بناي اين سلسله کلمه ها باشد؟ گفت ايشان احمد مختارست بهترين نوازنده عود. عود احمد که همان بربط است يا رود؛ مرا به چه عمقي از تاريخ کشانيد .

صفحة أخر:
احمد مختار مي گويد؛ واقعاً عود من يک موجود زنده است. قهر مي کند، سکوت مي کند، لبخند مي زند، گريه مي کند... سه تا عود دارم وقتي سراغ يکي شان دير تر مي روم انگار از توي دستم مي لغزد. احمد مختار وقتي از عراق کوچ کرده است، سازش هم کوچ کرده است. مدتي در ايران بوده است. فارسي حرف مي زند. درباره تاريخ عود به خوبي جست وجو کرده است. مي گويد؛ غم انگيز ترين حادثه تاريخ موسيقي وقتي است که باربد انگشتانش را قلم کرد. همين جمله کافي است که جمع ما را متلاطم کند. عاصم با چشمان آبي فراخي که حالا مثل دريا موج برداشته، هر دو کف دستش را به نشانه سوال مثل حالت دعا باز مي کند. شايد هم پرنده اي است که مي خواهد بال بگشايد. مگر سنگ در دست او حرف نمي زند؟ مي پرسد چرا؟ آن قدر گرم و زنده مي پرسد که انگار ساعتي پيش باربد که دوست عاصم بوده است؛ انگشتانش قلم شده. با خودم مي گويم؛ آيا ميان بربط و باربد نسبتي وجود دارد؟ اين همان سازي است که روزگاري ديگر رودکي مي نواخت؟
فحة اخر:

Powered by PhPeace 2.2 alpha